تبليغاتX
الهه برگ ریز

آن سوی بودن هایمان شاید جاده ایست

 

 
 
 

با من بمان با من که هیچ نیستم!!! 

 

اما معنایم کن نازنین

 

که با تو پر از آغازم پر از  فریاد آزادی

 

چگونه بگویم وسعت نگاهت حرمت تمام  آزاد ی هاست

 

 آزادی چیست گوهر گم گشته انسانها

 

اسیریم اسیر چه ؟

 

خود ظلم می کنیم آری خودمان!

 

زندانها همه مال ماست

 

آ ز ا د ی ...

 

آزاد بودن را فراموش کرده ایم

 

چشمانم را می بندم

 

دستانت را میگیرم

 

و با همه وجود فریاد می زنم

 

 

که زندگی هنوز پر از نا گفته هاست

 

چشمانت را ببند

 

دستانت را باز کن

 

به غمها لحظه ای فکر نکن تنها لحظه ای

 

حال فریاد بکش از کودکی ها تا فر دا ها

 

صدایت را تنها خودت خواهی شنید 

 

 اما آزادی همین است که ابتدا صدایت را خودت بشنوی

 

وبدانی  که می خواهی پرواز کنی

 

که دیگر از این بی معنایی ها خسته شده ای

 

بیندیش بیندیش

 

چشمانت را ببند حال من و تو باید آزاد باشیم

 

ازادی را هدیه نمی کنند یادت باشد

 

 

آ ز ا د  ی ...

 

زیبا باشید و البته آ ز ا د

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 2:3 توسط ک.سالار |