رسم فریاد آرامش است و من مدت هاست که آرامم .........
به چه باید نگریست با که باید گفت ..
با آسمانی که هیچ گاه اشکهایش را مخفی نمی کند
می اندیشم به برگ ریز زیبای زمان و به گذشته
تا همین اکنون به سکوتی که از ابتدا دم خورم با آن
کاش در چهره غریبه ما آدم ها کمی آشنایی یافت می شد
کمی دل سوزی برای یک قطره اشک
نگو نان شبم نیست و تو از دل سوزی می گویی
نگو فردا سیاه است بگذار جان بکنیم !!
چقدر غافلیم از آنچه روشناییست
از آنچه زیبایی است و آزادیست
می خواهم فریاد بکشم های های های
چشمهایتان را لحظه ای ببندید
اینجا چشم ها را باز می دزدند
آری ببندید تا ببینید چقدر زیباست آزادی و بگذارید ..
لحظه ای ذهن ها هوایی بخورد نفسی بکشد
به چه باید نگریست با که باید گفت ..
آزاد آزاد باشید و البته زیبا
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت
12:44 توسط ک.سالار |

