تبليغاتX
الهه برگ ریز

...

 از تو نمي شه فرار كرد،

 

از تو نمي شه دور بود،

 

دوري از تو يعني غربت،

 

دوري از تو يعني تشنگي،

 

يعني هلاكت،

 

گويي مرا مي خواني،

 

فرياد زمزمه وارت در جودم جاريست،

 

هستي،

 

در تمام ثاني ها،

 

در تمام لحظه ها،

 

جاري هستي و ماندني،

 

فاني هستم و رفتني،

 

چه حكايت جالبيست،

 

چه تفکر بی تصوری

 

تا آخر داستان را مي داني و مي گويي نمي شنوم،

 

شايد اصلاً گوش نمي دهم،

 

گنه هاي كوچك مرا كه گويي برايت شيطنت هاي كودكانست،

 

چون پدري مهربان مي بخشي،

 

گنه هاي بزرگ مرا باز مي بخسي

 

چقدر صبوري،

 

صبوريت مرا آتش مي زند،

 

احساس مي كنم هيچم و واقعاً هيچم اما در درگاه تو،

 

ولي بر روي اين خاك بسيار بزرگم،

 

اشرفم،

 

برترم،

 

خوشبختم،

 

و اين بزرگي گاه مرا به خواب مي برد،

 

خوابي كه از آن نفرت دارم،

 

خواب ترسناكي كه اصلاً خواب نيست،كابوس است.

 

 

گاه به اين فكر مي كنم كه اين انسانهاي گِل آلود چفدر

 

فراموش كارند

 

 

و گويي از ياد برده اند كه از نطفه اي پست از خاك انداز

 

 

خامند و بس و ديگر هيچ!!!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:18 توسط ک.سالار |