آن سوی بودن هایمان شاید جاده ایست

با من بمان با من که هیچ نیستم
اما معنایم کن نازنین
که با تو پر از آغازم پر از فریاد آزادی
چگونه بگویم وسعت نگاهت حرمت تمام آزاد ی هاست
آزادی چیست گوهر گم گشته انسانها
اسیریم اسیر چه ؟
خود ظلم می کنیم آری خودمان!
زندانها همه مال ماست
آ ز ا د ی ...
آزاد بودن را فراموش کرده ایم
چشمانم را می بندم
دستانت را میگیرم
و با همه وجود فریاد می زنم
که زندگی هنوز پر از نا گفته هاست
چشمانت را ببند
دستانت را باز کن
به غمها لحظه ای فکر نکن تنها لحظه ای
حال فریاد بکش از کودکی ها تا فر دا ها
صدایت را تنها خودت خواهی شنید
اما آزادی همین است که ابتدا صدایت را خودت بشنوی
وبدانی که می خواهی پرواز کنی
که دیگر از این بی معنایی ها خسته شده ای
بیندیش بیندیش
چشمانت را ببند حال من و تو باید آزاد باشیم
ازادی را هدیه نمی کنند یادت باشد
آ ز ا د ی ...
زیبا باشید و البته آ ز ا د
وقتی خستگی ها یادت میاد

با توام، تو که نگاش می کنی
تو ، تو که داری می سوزی،آب می شی
چرا حرفات تو گلوت گم شده
با توام که یادت رفته..، رفتن حقه
که میره ،که میمیری
گفتن سخته آره ما عادت کردیم بسوزیم !!
عادت کردیم تنهایی ها رو دعوت کنیم به همه بودنمون
وقتی بارون می باره چرا خیسه نگات چرا اشکات جاری می شه؟
نگاش می کنی آره نگاش می کنی
نمی دونه مگه این روزا نگاه دلیل نیست
نمی دونی مگه این روزا جاده دل های آدما به چشاشون راه نداره
بذار گریه هات جاری بشه بذار خاطره ها بمیره بذار غربت مهمونت شه اما
میره آره میره داستان زمان اینه رفتن رفتن
چی میمونه درد ،غم و البته یک 3 حرفی که آتیشت می زنه
و یک عمر که میگذره هر جوری که تو بخوای اما کاش بدونی چی می خوای ؟!!
یادت باشه که بارونا می باره بهار و پاییزا میان و میرن
اگه نخوای نمیشه!!!!
نگاه می کنی آره هنوز نگاه می کنی
آما هیچ کس منتظرت نمیشه نه نه
فریاد بزن که هستی که داری می سوزی
فریاد بزن این بغض ها حقه ما نیست
اما...
فقط نگاش می کنی
حقه ما نگاه نیست
حقه ما سکوت نیست حقه ما گم شدن پشت یه دیوار سرد نیست
آزاد و البته زیبا باشید
رسم فریاد آرامش است و من مدت هاست که آرامم .........
با آسمانی که هیچ گاه اشکهایش را مخفی نمی کند
می اندیشم به برگ ریز زیبای زمان و به گذشته
تا همین اکنون به سکوتی که از ابتدا دم خورم با آن
کاش در چهره غریبه ما آدم ها کمی آشنایی یافت می شد
کمی دل سوزی برای یک قطره اشک
نگو نان شبم نیست و تو از دل سوزی می گویی
نگو فردا سیاه است بگذار جان بکنیم !!
چقدر غافلیم از آنچه روشناییست
از آنچه زیبایی است و آزادیست
می خواهم فریاد بکشم های های های
چشمهایتان را لحظه ای ببندید
اینجا چشم ها را باز می دزدند
آری ببندید تا ببینید چقدر زیباست آزادی و بگذارید ..
لحظه ای ذهن ها هوایی بخورد نفسی بکشد
به چه باید نگریست با که باید گفت ..
آزاد آزاد باشید و البته زیبا


