مرد تنها بود تنها.......
پنجشنبه سی ام مهر 1388
شب بود و پاییز در پس پنجره می لغزید...
مرد تنها بود....
و اتاقی از همیشه !!
خالی از لطافت ...
از شعر..
و زن دور ..؟
صبح نزدیک..؟
و خیال پر رنگ..
شب بی ستاره
گونه مرد خیس شد..!!
بر شانه اش چیزی احساس کرد
شبیه به آغوش
گویا لحظه ای زمان ایستاد...
آسمان غرید ...
شب بود و خیال کمرنگ....
اتاقی از همیشه
خالی از معنا
از امید
و صبح
زیبا باشید و البته آزاد
بگذار به سخره بگیرند چیزی از دنیا کم نمی شود
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
روزگار نامهربان است، این روزها ؟
و من در گذر از ابتدا !!
و تحمل تنها بهانه ام
اینکه می خندند ، اینکه به بازی می گیرند...
اینکه ، چه می اندیشند؟؟
مهم نیست ، چون آنها نمی دانند که من ، من نیستم؟؟
که مدتی است ، که نیستم
که رفته ام ، و هیچ ردپایی نگذاردم ...
که فراموش کرده ام ، اطمینان را ، باور را
نمی دانند ، نمی دانند
که دل تنگی من ، دگر از آدمها نیست !!
آدمها که دل تنگی ندارند !!
من دلم از این می گیرد که کسی
اصلا نداند که پاییز است
که دلش هوای پنجره خیس از باران نکند
که فراموش کند برگها در حال رفتند....
تا بهار
بگذار بخندند به من ، بگذار خوش باشند دمی..
خسته شدم از این آدمها
که چشمانشان دروغ می بافد
و لبهایشان به کذب لبخند می زند
که هر دم در انتظار سقوط دیگری هستند
و از صداقت گریزانند
دلم گاه به حال خودم می سوزد
دوست ندارم این بودن ها را
دوست ندارم
زیبا باشید (( اگر چه سخته این روزا ))
یک پاییز دگر ... اما این بار شاید رنگی دگر!!!؟
جمعه سوم مهر 1388
آرام آرام ... آمد!
مثل همیشه .. مثل هر بار
چقدر دلم تنگ شده بود
آسمان دست از سکوت سنگین تابستان کشید
و ابرها آرام آرام زمین را سیراب کردند
رنگها باز می گردند
درختها ...
درختها وداع می کنند با برگها
یک پاییز دگر از بودنمان ... فرصتی دگر
برای تنفس ...
برای ادراک مرگ .. تولد
برای آموختن زرد شدن
سبز شدن ....
ماندن و وفادار بودن
پایبند شدن!
ایستادن !!
چند پاییز دگر هستیم ؟؟
اما پاییز هست و جاریست
قدم خواهم زد
به اندازه هر برگ خواهم اندیشید
تا اگر نبودم و بود پشیمان نشوم
تو هم اگر خواستی بیا
که همه دلیل
تویی
(( دوباره اومد انگار زنده شدم ... بوی بارون بوی هیزم .... بوی اینجا گیلان من ....!!! ))
زیبا باشید و آزاد
آیا هنوز می اندیشی به ..........؟
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
به هیچ اندیشیده ای به هیچ
به سکوت عجیب طوفان
به فریادهای مرداب
به فراموش شدن
اندیشیده ای به اشک!
به لطافت نگاه زن؟
به گرمای یک شب زمستانی
در یک آغاز
به هیچ اندیشیده ای
به لحظه ای که جز هیچ نبودی
به آن دم که او معنایت کرد
اندیشیده ای ...؟
زیبا باشید و البته آزاد آزاد
دستها بالا .. چشمها بسته ... فکر کنم او همین نزدیکی هاست!
پنجشنبه چهارم تیر 1388
بیا اینجا
این گوشه کنار دل تنگی های یک نسل ... بنشین
و گوش کن ، هیس گوش کن
که دلشان تنگ است.... جایی همین اطراف نفس می کشد .. کسی ..
اما ، دیگر نیستم تا احساسش کنم
مرگ همین جاست
کنار زندگی
و عشق همه دلیل ، برای همه چیز...
و تو و من چقدر امیدواریم؟؟
من میان موجهای خشمگین دریا فریاد میزنم ..
تا کسی فکر نکند ، که از پا افتادیم ....
با توام ، بیا اینجا کنار من بنشین
بیا ، دریا گوش میدهد
بیا اینجا کنار دل تنگی های یک نسل .... بنشین
دوباره یک ضربه دیگر
دوباره یک دروغ دیگر
ولی من همین جا می نشینم و نخواهم رفت
حتی اگر نباشم ...! حتی اگر به من، به نسل من، به صداقت دلهای پاک نسل من بخندند
زمان قاضی بی رحمیست
کاش
این را باور می کردند
کاش باور می کردند ، که خودشان دیروز فریاد زدند آزادی ؟؟
و امروز می گویند ، ممنوع
ممنوع ، اما ، این چشمها بسته نخواهد شد
چون ما، فرزندان خود هنجره های آزادی هستیم
پس تو هم بیا دستم را بگیر
و اینجا کنار من
کنار دل تنگی های یک نسل....!!
بنشین تا راه باز شود برای فردا .....؟؟؟
(( شاید گاه باید نشست ... چون مرگ با ما هم صداست
چون مرگ آزاد است ...
و حتی سکوت برایشان ترسناک است ...))
چشمام و می بندم رو به همه ؟؟
دوشنبه هجدهم خرداد 1388
وقتی هستی ، و هر دم به زندگی باج میدی
و زندگی به تو می خنده که هی هنوز هستی؟
و تو ساکتی !!
چی داری بگی چه حرفی داری بزنی به این دنیا
این که آدما رو اینجوری که هستن دوس نداری
واسه کسی فرقی می کنه ؟
ولی تو هنوز هستی ، با این که همه چیزایی که می خواستی
یه شکل دیگه شد، عوض شد زندگیت !!
حتی اونکه بخاطرش نوشتی و نوشتی و نوشتی و نوشتی
ولی تو هنوز هستی
به بهانه بودن اون
ولی خودت می دونی کسی یه مرده رو به حساب نمی یاره،، آخه دیگه نیستی ؟
واسه کی واسه چی ،کسی نمیشنوه
ببین تو حتی اگه نباشی هم پاییز میاد و باز دنیا پابرجاست!
حتی خیلی از اینا که نمیشناسنت
حتی اون که تو از یادش رفتی
آره چه رسمی داره نه؟
حال کردی با زمستون زندگی !!
دیدی سرد، دیدی مثل پاییز ما نیست، دیدی؟
خشک شدی!! چرا چیزی نمیگی
حرف بزن من میشنوم
ما مرده ها هنوز زنده ایم
چون هنوز به زندگی باج میدیم
تا دوست بداریم یا دوستمون بدارند
گریه نکن بارون همین روزا صدای بغض هات و به خاک می رسونه
چرا کسی نفهمید چی میخوای بگی
چرا فکر کردی کسی باید بفهمه ؟
مگه تو حرف زمان رو فهمیدی !؟
هی هنوز هستی ، نفس بکش، گوش کن ، ببین داره بارون میاد
بو کن بوی خاک ، شاید واسه اینکه هنوز احساس می کنی اینا رو ،،
زنده موندی ؟
بیا دستاش و بگیر هنوز وقت هست
شاید
یه پاییز دیگه بتونی قدم بزنی
اما گریه نکن ، آسمون خودش می باره
دستاش و بگیر .....
(( آره ))
زیبا باشید ... و... آزاد آزاد
من از کلبه بیرون زدم شاید...
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
شب است ..گرم
نفس کشیدن مشکل
شرجی شرجی
و در آ سمان ستاره ای نیست
هوا خفه است گویا
می گوید... شکایت ممنوع
دلم گرفت !!
امروز حتی لحظه ا ی نبارید!
و ابرها بغضهایشان را نگاه داشتند
زمین تشنه است
و زمستان دور...
و بهار هم اکنون به آخر رسید
شب است
من نمی خواهم بخوابم
اما خفته اند حتی در این هوای نا مطلوب
نفس عمیقی می کشم..
و ریه هایم مملو می شود از غربت
و خواب را پس می زنم
شب است آن هم گرم
زیبا باشیدالبته آزاد آزاد
بیاییم بشکنیم!!
جمعه هشتم شهریور 1387
لحظه ای اندیشیدن به زیبایی
و فراموش کردن سیاهی ها
در نبض کند اجتماع سردرگم امروز..........
دور از تصور نیست !
می توان پرواز را آموخت .. حتی اگرآموزگار نباشد
و یا آموزگارها فراموش کرده باشند پرواز را ؟؟!!!
مهم این است که باند ها هستند حتی متروک
و شبها هنوز به صبح می رسند ... و روزها ادامه دارند تا غروب
وما فرسودگی را طی می کنیم ؟؟
چرا؟؟
آموختن اینکه بتوان با بهار نفس کشید
در روزگاری که زمستان حکم فرماست .....ممکن است
پس چرا دل بسته ایم به نا ممکن ها
و شده ایم مجسمه ای از خستگی های هر روزه
و غرق شده ایم در شعار ها!!
تا آنجا که خود شده ایم یک شعار ...... خاموش تر از همیشه ها .....
سوختن یک نسل یعنی فراموش کردن خود آن نسل ؟؟!!
مقصر خودمان هستیم .. که آموخته ایم تکیه دهیم
و از افتادن هراس داریم
افتادن یعنی کمی زخمی شدن<> کمی خاکی شدن
می ارزد امتحان کنیم
بیایید بیفتیم ... بشکنیم
تا شاید روزگاری بتوانیم بسازیم حداقل خودمان را ؟!
لحظه ای اندیشیدن به زیبایی
دور از تصور ما نیست
زیبا باشید والبته آ ز ا د . . . آ ز ا د
می خواهمت در تمام ثانیه ها ای دلیلم
چهارشنبه نهم مرداد 1387
زمستان همان فصلی که تو آن را دوست داری
ومن تا قبل این به خاکستری بودنش می اندیشدم
وحال به عمق سرمایش پی بردم
وقتی گرمای بودنت را در سیلی های کولاکش احساس کردم
وقتی سپیدی را در پاکی بودنت جستجوکردم
وزمانیکه یافتم زمستان گرچه لخت است
گرچه سرد اما سپید است..
و تومعنای خود بهاری حتی در سرمای سخت زمستان
و سبزی چشمانت خودش پر معنای آغاز است
پر از امید و من گم شدم!!
آری در سیاه چاله نگاهت گم شدم
وتنها تو بودی که باز مرا یافتی
ودستانت را باز بسویم بلند کردی
و با تمام بودنت خواستی که باشم و از خاموش ها دوری کنم
و حال پر از بوی ترنج است دقایقم و ع.ش. ق با تمام بی رحمی هایش شیرین است
و این همان معنای حضور توست در لحظاتم
زیبا باشید البته آزاد آزاد




