تبليغاتX
الهه برگ ریز

آ ز ا د

می توان آرام بود در تمام لحظه هایی که سرشار از فریادند
 
می توان سکوت کرد در مقابل هر آنچه شکوه است
 
می توان نفس کشید در زمانی اکسیژن نایاب است
 
می توان آموخت در دنیایی که هنوز الفبایی نیست
 
و ..  می توان آزاد بود  در روزگاری که ممنوع است
 
می توان اشک ریخت 
 
                              خندید
 
                                          باقی ماند
 
می توان زندگی کرد .. نه حتما در میان این آدمها
 
می توان عشق ورزید .. نه حتما پنهان
 
      می توان آزاد بود آزاد
 
زیبا باشید البته آزاد آزاد
 
 
 
 
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:57 توسط ک.سالار |

با توام گوش هی تو گوش کن

 

یه جاده  یه نگاه یه نفس یه احساس

واسه بودن واسه نوشتن سهم تو از این چرخش روز و شب ها

بذار یه کم تو نوشته هام گریه کنم

 واسه این که دیگه یه مدت حرفام شده سکوت

اگه این اشکا رو نمی بینین مهم نیست   

مهم اینه که هستم هنوز با تو بهار

با برگای سبزت

هنوز ایستادم .... ایستادم  رو همین خاک که اونم خستست .. خودش به گفت خسته شده....؟؟؟

س ر ب ا ز

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:26 توسط ک.سالار |

هیچ آری هیچ همان معنی این روزها

آسفالتهای داغ

 

صدای بوق ماشینهای سرد

 

نگاه عجیب مردم و سکوت و باز .....

 

از راهروهای دانشگاه تا دو ستاره بر دوش تا فریاد حرکت کن حرکت کن

 

و هیچ .. هیچ

 

ذهنی پر از تکرار همیشه ها

 

و تنفس در هوایی که خود خواسته ای

 

شکوه نمی کنم آرام آرام میگذرد

 

( سال نو مبارک ... نخندین دیره اما ...  هنوز هستم هستم

 

از همه اونا که فراموش نکردن الهه منو ممنونم خیلی ممنونم )

 

ستوان دوم وظیفه ..... ک.سالار  راهور فومن ( شهر شعر های شالیزارو درد های کشاورز

شهر شیون)

 

آ ز ا د باشید و البته زیبا

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:27 توسط ک.سالار |

آنجا که سکوت حضور دارد و تو در این مرداب دوست داری فریاد بزنی

 

گاه به نازکی لبخندی خوشحالیم

 

و به یک قطره اشک اندوهگین

 

من به جاده هایی رفتم که وسعت یک خاک بودند

 

از جنوب تا مغرب تا معنای کلمه ایرانی

 

و خلاصه شده در سرباز ... س ر ب ا ز

 

بودنها و نبودن های بسیار

 

سوختن دلیل ها و متولد شدن باید ها برای .. زندگی ها

 

تنفس بوی آزادی در آن سوی سیم خاردارها

 

چقدر نزدیک و چقدر دور

 

تحمل .. ساختن .. زندگی کردن .. و سکوت

 

سکوت سنگین برف.. همان زمستان سرد

 

صدایت( آزادی) در همین سرما به گوش ناشنوای زمان برسان ..که هستی !!!

 

که هنوز می خواهی ادامه بدهی گرچه اسیرت کرده اند

 

در بندی که می گویند خودت خواسته ای 

 

س ر ب ا ز  تو معنای زیبایی وطنی هستی که دستانت را برای همیشه به خاطر می سپارد

 

بمان و بدان که باران هنوز برای همه یکسان می بارد

 

( دیر دیر میام اما هستم هنوز هنوز هستم)

 

زیبا باشید و البته آزاد آزاد

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:19 توسط ک.سالار |

خودمونی.. با تو. ای. دلیل .ای معنا .ای بودنم

 
 ((در این سکوت که هیچ کس صدایش را نمی شنود  آرام باش که  تنها به من و تو تعلق دارد))
 
گفت: خوابیدی
 
گفتم : نه
آخه وقتی تو هستی جایی تو وجودم تا انتهای بارون آروم
 
مثل اولین دونه برف که می شینه رو زمیبن سادست
 
مثل یه شب برفی ساکته
 
تو که هستی میشه خوابید ولی تا ابد بیدار بود چون چیزی دیگه کم نیست
 
همیشه این حس تو که می نویسه من از احساساتت تقلب می کنم
 
خط خطی می کنم کاغذا رو بعدشم می دم تو بخونی
 
آره با تو بودن مثل خوردن چای داغ سرخ تو سفیدی سرد زمستونه
 
مثل یه نسیم خنک تو شرجی مرداد
 
مثل زیبایی حس آزادی تو گیسو های خرماییت تودست باد
 
مثل اون غروبی که برای اولین بار پای درخت بلوط پیر با هم تماشا کردیم
مثل .........
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:45 توسط ک.سالار |

آن سوی بودن هایمان شاید جاده ایست

 

 
 
 

با من بمان با من که هیچ نیستم!!! 

 

اما معنایم کن نازنین

 

که با تو پر از آغازم پر از  فریاد آزادی

 

چگونه بگویم وسعت نگاهت حرمت تمام  آزاد ی هاست

 

 آزادی چیست گوهر گم گشته انسانها

 

اسیریم اسیر چه ؟

 

خود ظلم می کنیم آری خودمان!

 

زندانها همه مال ماست

 

آ ز ا د ی ...

 

آزاد بودن را فراموش کرده ایم

 

چشمانم را می بندم

 

دستانت را میگیرم

 

و با همه وجود فریاد می زنم

 

 

که زندگی هنوز پر از نا گفته هاست

 

چشمانت را ببند

 

دستانت را باز کن

 

به غمها لحظه ای فکر نکن تنها لحظه ای

 

حال فریاد بکش از کودکی ها تا فر دا ها

 

صدایت را تنها خودت خواهی شنید 

 

 اما آزادی همین است که ابتدا صدایت را خودت بشنوی

 

وبدانی  که می خواهی پرواز کنی

 

که دیگر از این بی معنایی ها خسته شده ای

 

بیندیش بیندیش

 

چشمانت را ببند حال من و تو باید آزاد باشیم

 

ازادی را هدیه نمی کنند یادت باشد

 

 

آ ز ا د  ی ...

 

زیبا باشید و البته آ ز ا د

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 2:3 توسط ک.سالار |

وقتی خستگی ها یادت میاد

 

با توام، تو که نگاش می کنی

 

تو ، تو که داری می سوزی،آب می شی

 

چرا حرفات تو گلوت گم شده

 

با توام که یادت رفته..، رفتن حقه

 

که میره ،که میمیری

 

گفتن سخته آره ما عادت کردیم بسوزیم !!

 

عادت کردیم تنهایی ها رو دعوت کنیم به همه بودنمون

 

وقتی بارون  می باره چرا خیسه نگات چرا اشکات جاری می شه؟

 

نگاش می کنی آره نگاش می کنی

 

نمی دونه مگه این روزا نگاه دلیل نیست

 

نمی دونی مگه این روزا جاده دل های آدما به چشاشون راه نداره

 

بذار گریه هات جاری بشه بذار خاطره ها بمیره بذار غربت مهمونت شه اما

 

میره آره میره داستان زمان اینه رفتن رفتن

 

چی میمونه درد ،غم و البته یک 3 حرفی که آتیشت می زنه

 

و یک عمر که میگذره هر جوری که تو بخوای اما کاش بدونی چی می خوای ؟!!

 

یادت باشه که بارونا می باره بهار و پاییزا میان و میرن

 

اگه نخوای نمیشه!!!!

 

نگاه می کنی آره هنوز نگاه می کنی

 

آما هیچ کس منتظرت نمیشه نه نه

 

فریاد بزن که هستی که داری می سوزی

 

فریاد بزن این بغض ها حقه ما نیست

 

اما...

 

فقط نگاش می کنی 

 

حقه ما نگاه نیست

 

حقه ما سکوت نیست  حقه ما گم شدن پشت یه دیوار سرد نیست

 

آزاد و البته زیبا باشید

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:45 توسط ک.سالار |

رسم فریاد آرامش است و من مدت هاست که آرامم .........

به چه باید نگریست با که باید گفت ..

با آسمانی که هیچ گاه اشکهایش را مخفی نمی کند

می اندیشم به برگ ریز زیبای زمان و به گذشته

تا همین اکنون به سکوتی که از ابتدا دم خورم با آن

کاش در چهره غریبه ما آدم ها کمی آشنایی یافت می شد

کمی دل سوزی برای یک قطره اشک

نگو نان شبم نیست و تو از دل سوزی می گویی

 نگو فردا سیاه است بگذار جان بکنیم !!

چقدر غافلیم از آنچه روشناییست

از آنچه زیبایی است و آزادیست

می خواهم فریاد بکشم های های های

چشمهایتان را لحظه ای ببندید

اینجا چشم ها را باز می دزدند

آری ببندید تا ببینید چقدر زیباست آزادی و بگذارید ..

لحظه ای ذهن ها هوایی بخورد نفسی بکشد

به چه باید نگریست با که باید گفت ..

آزاد  آزاد باشید و البته زیبا

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:44 توسط ک.سالار |

پاییز سلام دیرتر از همیشه او مدم اما .....

نیستم یا هستم

هستم هنوز هستم تا بودن باران

 

این روز ها همدم شبم همان همدم همیشه ها .. همان ........

 

دلتنگی آری هنوز هست تا هستیم هست

پاییز پاییز آه چقدر زیباست

 

شاعرانه هایم این روز ها کم شده اما هست

زنده ام

برگ های زردم آمده اند

پاییزم آمده است

و پاییزی هایی که هنوز یادم می کنند

من نیز به یادشان هستم

من با زمستانم آن زمستانی که برای من بهار است و خود عاشق آفتاب

چقدر این روزها زردم

( نبودم یه مدت شاید رسمش اینه اما سربازم و باید برم پسر ایرونی و مرز ها و درد هایش شکوه نیست

گلایه نیست شاید بهتر است بگویم نباید باشد همیشه آغازهایم با پاییز بوده این نیز این چنان

می نویسم باز می نویسم تا بمانم هر چند بی رحم  است زمان )

 

بیان پیشم الهه من و تنها نذارین

آزاد آزاد آزاد باشید

و البته زیبا

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 20:26 توسط ک.سالار |

...

 از تو نمي شه فرار كرد،

 

از تو نمي شه دور بود،

 

دوري از تو يعني غربت،

 

دوري از تو يعني تشنگي،

 

يعني هلاكت،

 

گويي مرا مي خواني،

 

فرياد زمزمه وارت در جودم جاريست،

 

هستي،

 

در تمام ثاني ها،

 

در تمام لحظه ها،

 

جاري هستي و ماندني،

 

فاني هستم و رفتني،

 

چه حكايت جالبيست،

 

چه تفکر بی تصوری

 

تا آخر داستان را مي داني و مي گويي نمي شنوم،

 

شايد اصلاً گوش نمي دهم،

 

گنه هاي كوچك مرا كه گويي برايت شيطنت هاي كودكانست،

 

چون پدري مهربان مي بخشي،

 

گنه هاي بزرگ مرا باز مي بخسي

 

چقدر صبوري،

 

صبوريت مرا آتش مي زند،

 

احساس مي كنم هيچم و واقعاً هيچم اما در درگاه تو،

 

ولي بر روي اين خاك بسيار بزرگم،

 

اشرفم،

 

برترم،

 

خوشبختم،

 

و اين بزرگي گاه مرا به خواب مي برد،

 

خوابي كه از آن نفرت دارم،

 

خواب ترسناكي كه اصلاً خواب نيست،كابوس است.

 

 

گاه به اين فكر مي كنم كه اين انسانهاي گِل آلود چفدر

 

فراموش كارند

 

 

و گويي از ياد برده اند كه از نطفه اي پست از خاك انداز

 

 

خامند و بس و ديگر هيچ!!!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:18 توسط ک.سالار |